X
تبلیغات
مجتمع فنی
رایتل
یـادداشـت هایــِ شخصیــِ سیّد مـصطفـــی
نیـست بـر لــــوح دلــــم، جـز الفــــــ قـــامـت یــــار ...
حضرت علی (ع) می فرمایند : در عجبم از مردمی که ؛ به دنبال دنیایی هستند که روز به روز از آن دورتر میشوند و غافلند از آخرتی که روز به روز به آن نزدیکتر میشوند

http://s6.picofile.com/file/8259257726/1414261122077173.jpg

تلخ کنی دهان من قند به دیگران دهی

نم ندهی به کشت من آب به این و آن دهی

جان منی و یار من دولت پایدار من

باغ من و بهار من باغ مرا خزان دهی

یا جهت ستیز من یا جهت گریز من

وقت نبات ریز من وعده و امتحان دهی

عود که جود می‌کند بهر تو دود می‌کند

شیر سجود می‌کند چون به سگ استخوان دهی

برگذرم ز نه فلک گر گذری به کوی من

پای نهم بر آسمان گر به سرم امان دهی

عقل و خرد فقیر تو پرورشش ز شیر تو

چون نشود ز تیر تو آنک بدو کمان دهی

در دو جهان بننگرد آنک بدو تو بنگری

خسرو خسروان شود گر به گدا تو نان دهی

جمله تن شکر شود هر که بدو شکر دهی

لقمه کند دو کون را آنک تواش دهان دهی

گشتم جمله شهرها نیست شکر مگر تو را

با تو مکیس چون کنم گر تو شکر گران دهی

گه بکشی گران دهی گه همه رایگان دهی

یک نفسی چنین دهی یک نفسی چنان دهی

مفخر مهر و مشتری در تبریز شمس دین

دوشنبه 21 تیر‌ماه سال 1395 :: 07:42 ق.ظ

مولانا جلال الدین محمد مولوی اعجوبه شعر فارسی و آشنای تمام جهانیان است. اندیشه های فاخر و سترگ او به زبان های مختلف ترجمه شده و ادبا و اندیشمندان بسیاری از او تأثیر گرفته اند. مولانا جلال الدین محمد مولوی شاعر و عارف بلند آوازه قرن هفتم هجری (سیزده میلادی) است که در قلمرو گسترده ایران فرهنگی می زیست.

چندی پیش یک پروفسور فرانسوی در وصف مولانای بزرگ ، جملاتی گفت که شاید تن هر پارسی را به لرزه می اندازد.این اندیشمند برجسته کسی نیست جز هانری ماسه!

هانری ماسه ، ایران شناس برجسته فرانسوی که چندی پیش در جشن بازنشستگی اش در دانشگاه سوربن فرانسه در این دانشگاه در حضور صدها استاد برجسته جهان سخنانی بسیار زیبا بر زبان آورد که باهم مرور میکنیم.

هانری ماسه در این مراسم گفت:من عمرم را وقف ادبیات فارسی ایرانی کردم ، و برای اینکه به شما استادان و روشنفکران جهان بشناسانم که این ادبیات عجیب چیست ،

چاره ای ندارم جز اینکه به مقایسه بپردازم ، و بگویم که ادبیات فارسی بر چهار ستون اصلی استوار است :
فردوسی ، سعدی ، حافظ و مولانا ...

فردوسی ، هم سنگ و همتای هومر یونانی است و برتر از او ...

سعدی ، آناتول فرانس فیلسوف را به یاد ما می آورد و داناتر از او ...

حافظ با گوته ی آلمانى قابل قیاس است ، که او خود را ، شاگرد حافظ و زنده به نسیمی که از جهان او به مشامش رسیده ، می شمارد ...

اما مولانا ...
در جهان هیچ چهره ای را نیافتم ، که بتوانم مولانا را به او تشبیه کنم ،
او یگانه است و یگانه باقی خواهد ماند ،
او فقط شاعر نیست ،
بلکه بیشتر جامعه شناس است و بویژه روانشناسی کامل ، که ذات بشر و خداوند را دقیق می شناسد ، قدر او را بدانید و بوسیله ی او خود را و خدا را بشناسید ...

و من اگر تا پایان عمرم دیگر حرفی نزنم ، همین چند جمله برایم کافی است ...
چقدر این شعر زیباست.......

باران که شدى مپرس ، این خانه کیست
سقف حرم و مسجد و میخانه یکیست
باران که شدى، پیاله ها را نشمار
جام و قدح و کاسه و پیمانه یکیست
باران ! تو که از پیش خدا مى آیی
توضیح بده عاقل و فرزانه یکیست...
بر درگه او چونکه بیفتند به خاک
شیر و شتر و پلنگ و پروانه یکیست
با سوره ى دل ، اگر خدارا خواندى
حمد و فلق و نعره ى مستانه یکیست
از قدرت حق ، هرچه گرفتند به کار
در خلقت حق، رستم و موریانه یکیست
گر درک کنى خودت خدا را بینى
درکش نکنى، کعبه و بت خانه یکیست ...

چهارشنبه 19 خرداد‌ماه سال 1395 :: 01:35 ب.ظ
دیدار زیبا میشود با چشمهایت
غرق تماشا میشود با چشمهایت
 
لب تشنه ای که زیر پلکت مینشیند
سیرابِ دریا میشود با چشمهایت
 
مریم مقدس میشود در سایه ی تو
عیسا مسیحا میشود با چشمهایت
 
هر دردمندی که مسیرش بر تو افتاد
حتماً مداوا میشود با چشمهایت
 
سلمان فرستادیم تا ایمان بیارد
سلمان و مِنّا میشود با چشمهایت
 
مستم کُنَد آن خوشه ی چشمی که داری
ای من فدای گوشه ی چشمی که تو داری
 
از دست تو باید دوایم را بگیرم
بنویس از تو نسخه هایم را بگیرم
 
از جانِ بیمارم بلا را دور بنویس
من آمدم از تو شفایم را بگیرم
 
گلدسته میسازم برایت شمع ها را
وقتی که وام شعرهایم را بگیرم
 
ای کاش زهرا هم شبیه تو حرم داشت
تا اذن پیش تو بیایم را بگیرم
 
از پنجره فولاد اذنت را گرفتم
میخواهم از تو کربلایم را بگیرم
 
بسیار داری مثل من دورت بگردم
خود را مثال پنج تن دورت بگردم
 
حیدر شدی تا پشت در هِی در بکوبند
جای ملائک نیست بال و پر بکوبند
 
زهرا دلش میخواست نام یا علی را
روی عقیق سرخ پیغمبر بکوبند
 
سنگ علی را فاطمه بر سینه کوبید
باید که بر دُرِّ نجف حیدر بکوبند
 
معراج تازه ابتدایت بود، باید
نام تورا از این مقرب تر بکوبند
 
اسم تو اسم اعظم پروردگار است
این مُهر را باید به هر منبر بکوبند
 
ما کوه را پیش تو جز کاهی ندیدیم
از دست تو غیر از یداللهی ندیدیم
 
تیغت برهنه میشود ابروت در هم
اینگونه عالم را تو خواهی ریخت بر هم
 
آغاز جنگ تو همان پایان جنگ است
وقتی نمیماند به لشگر یک نفر هم
 
مأمور قبض روح پشت قبضه ی توست
حالا که در دست تو باشد در کمر هم
 
در معرکه هر اتفاقی خواهد افتاد
از رقص شمشیر تو روی خاک برهم
 
ای لافتی الّا خودت لاسیف تیغت
کیفَ بشر هم هستی و خیرٌ بشر هم
 
قسمت شود پای تورا باید ببوسم
دست پسرهای تورا باید ببوسم
 
دارد هنوز از کعبه بوی تو می آید
حجش قبول است آن که سوی تو می آید
 
تو آبها را مهر کوثر کرده ای پس
جوشانده ی زمزم ز جوی تو می آید
 
خورشید در خورشید شد نور العلی نور
وقتی که زهرا روبروی تو می آید
 
معراج هم حتی نبی با تو سخن گفت
صوت خداوند از گلوی تو می آید
 
شب می شود یک سمت عالم آن زمان که
بر روی پیشانیت موی تو می آید
 
بنتِ اسد الله اکبر داشت حق داشت
دیوار کعبه گر ترک برداشت حق داشت
 
ممنون از ایل و تباری که تو داری
از لطف بیش از انتظاری که تو داری
 
ما دست و پا گیریم اگر تو دست گیری
ما معتبر از اعتباری که تو داری
 
خشم تورا مرحب به لکنت گفت وقتی
ابرو گره زد ذوالفقاری که تو داری
 
حیثیت هر منکری زیر سؤال است
روی حسابِ بی مزاری که تو داری
 
هر کس تو را دارد چرا باید بترسد
مثل تو تنها از خدا باید بترسد
 
تو رفتی و با کوفه در افتاد زینب
بعد از تو جانش در خطر افتاد زینب
 
انگار باید بچه های تو بیفتند
هر وقت در بین گذر افتاد زینب
 
گفت اُسکُتوا و خطبه ی غرّا بیان کرد
 حتی خودش یاد پدر افتاد زینب
 
زینب که بیهوده نمی افتاد از پا
از نیزه سر افتاد اگر افتاد زینب
 
یک عمر سعی ات بر حجابِ دخترت بود
اما تو رفتی و دگر افتاد زینب
 
میخواستی چشم کسی بر او نیفتد
برگَرد زینب را ببر افتاد زینب
 
پشت در و دروازه که فرقی ندارد
مانند زهرا پشت در افتاد زینب
 
از سر گذشتند و اسیر سر نوشتند

بعد از پسرها دخترانت در گذشتند




شاعر : حامد خاکی

سه‌شنبه 18 خرداد‌ماه سال 1395 :: 11:28 ق.ظ


http://s7.picofile.com/file/8253663176/1365133980690087_large.jpg

یار من یوسف نیا اینجا کسی یعقوب نیست

لحظه ای چشمانشان از دوریت مرطوب نیست


ای گل زیبای من از غربتت اشکی نریز

نازنین اینجا خدا هم پیششان محبوب نیست


نوبهارم در فراقت هیچ کس محزون نشد

منجی انسانیت اینجا شرایط جور نیست


گرچه در هر جمعه ای زیبا دعایت می کنند

این دعاها بر زبان است جنسشان مرغوب نیست


مهربان، اینجا همه مرعوب دنیا گشته اند

طوق ها بر گردن است و، هیچکس منصور نیست


گر چه در هر صبح و شام، داد از تمنای ظهورت می زنند

این تمنا بر لبان است؛ قلبشان مشروب نیست


یادگار رحمت للعالمین! اینجا کسی از رحمتت چیزی نگفت

دائم از شمشیر و گردن صحبت است و،هیچکس مجدور نیست


ای گل نرگس، حضورت را کسی هشیار نیست

لحظه ای چشمانشان را شستشوی آب نیست

دوشنبه 10 خرداد‌ماه سال 1395 :: 09:15 ب.ظ
پرفسورحسابی نقل می کند:
در سالهای پیش از انقلاب در یکی از روستاهای نیشابور مشغول گدراندن دوران خدمت سربازی در سپاه بهداشت بودم. یکی از روزها سوار بر ماشین لندرور به همراه دکتر درمانگاه از جاده ای میگذشتیم که دیدم یک چوپان از دور چوبدستش را تکان میداد و به سمت ما میدوید، در آن منطقه مردم ماشین درمانگاه را می شناختند،
ماشین را نگه داشتیم، چوپان به ما رسید ونفس نفس زنان و با لهجه ای روستایی گفت آقای دکتر مادرم سه روزه بیماره…
به اشاره ما درب عقب لندرور را باز کرد و رفت عقب ماشین نشست…
در بین راه چوپان گفت که دیشب از تهران با هواپیما به فرودگاه مشهد آمده و صبح به روستایشان رسیده و دیده مادرش مریض است…
من و دکتر زیر چشمی به هم نگاه کردیم و از روی تمسخر خنده مرموزانه کردیم و به هم گفتیم: چوپونه برای اینکه به مادرش برسیم برای خودش کلاس میذاره…
به خانه چوپان رسیدیم و دیدیم پیرزنی در بستر خوابیده بود، دکتر معاینه کرد وگفت سرما خوردگی دارد دارو و آمپول دادیم و یکدفعه دیگر هم سر زدیم و پیرزن خوب شد…
دو سه ماه از این جریان گذشت و ما فراموش کردیم…
یک روز دیدیم یک تقدیرنامه از طرف وزیر بهداری آن زمان آمده بود:از این که مادر پروفسور اعتمادی، استاد برجسته دانشگاه پلی تکنیک تهران را معالجه نموده اید، تشکر میکنیم…
من و دکتر، هاج واج ماندیم، و گفتیم مادر کدام پروفسور را ما درمان کرده ایم؟
تا یادمان به گفته های چوپان و معالجه مادرش افتادیم…
با عجله به اتفاق دکتر در خانه پیرزن رفتیم، واز او پرسیدیم مادر کدام پسرت استاد و پروفسور است؟
پیرزن گفت همانکه آن روز با شما بود…
پسرم هروقت به اینجا میاید، لباس چوپانی میپوشد و با زبان محلی صحبت میکند…
من و دکتر شرمنده شدیم و من از آن روز با خودم عهد کردم، هیچکس را دست کم نگیرم!
و از اصل و خاک و ریشه خودم فرار نکنم...
عشق را بیمعرفت ' معنا مکن
زر نداری ' مشت خودرا وا مکن
گر نداری ' دانش ترکیب رنگ
بین گلها ' زشت یا زیبا مکن
خوب دیدن ' شرط انسان بودن است
عیب را در این وآن ' پیدا مکن
دل شود روشن ' زشمع اعتراف
با کس ار بد کرده ای ' حاشا مکن
ای که از لرزیدن دل ' آگهی
هیچ کس را ' هیچ جا رسوا مکن
زر بدست طفل دادن ' ابلهیست
اشک را ' نذر غم دنیا مکن
پیرو خورشید ' یا آئینه باش
هرچه عریان دیده ای افشا مکن...
یکشنبه 9 خرداد‌ماه سال 1395 :: 07:02 ب.ظ
شعری از استاد عزیز ، مرحوم قیصر امین پور از دیوان ایشان که حیفم آمد تکرار نکنم.قیصر امین‌پور (زادهٔ ۲ اردیبهشت ۱۳۳۸ - درگذشته ۸ آبان ۱۳۸۶) نویسنده، مدرس دانشگاه و شاعر معاصر ایرانی بود.

http://media.snn.ir/Original/1394/07/25/IMG15084631.jpg

حرفها دارم اما ... بزنم یا نزنم؟

با توام، با تو  خدا را! بزنم یا نزنم؟

همه حرف دلم با تو همین است که دوست...
چه کنم؟ حرف دلم را بزنم یا نزنم؟

عهد کردم دگر از قول و غزل دم نزنم
زیر قول دلم آیا بزنم یا نزنم؟

گفته بودم که به دریا نزنم دل اما
کو دلی تا که به دریا بزنم یا نزنم؟

از ازل تا به ابد پرسش آدم این است:
دست بر میوه ی حوا بزنم یا نزنم ؟

به گناهی که تماشای گل روی تو بود
خار در چشم تمنا بزنم یا نزنم؟

دست بر دست همه عمر در این تردیدم:
بزنم یا نزنم؟ ها؟ بزنم یا نزنم؟


روحش شاد و یادش گرامی...

جمعه 10 اردیبهشت‌ماه سال 1395 :: 08:58 ب.ظ
   1      2       3       4       5       ...      17    >>
آخرین دل نوشتـــه ها
پیونـدهای محبـــــــــــت
تعداد کل دل نوشته ها
  • . (101)
آمار قدوم پرمهرتــان
  • تعداد بازدیدکنندگان: 125926
فرم تماس با ســیدمصطفی
نام و نام خانوادگی
آدرس ایمیـــــــــل
حکایت همچنان باقیست
MeLoDiC

کلیه حقوق این وبلاگ برای یـادداشـت هایــِ شخصیــِ سیّد مـصطفـــی محفوظ است