یـادداشـت هایــِ شخصیــِ سیّد مـصطفـــی
نیـست بـر لــــوح دلــــم، جـز الفــــــ قـــامـت یــــار ...
حضرت علی (ع) می فرمایند : در عجبم از مردمی که ؛ به دنبال دنیایی هستند که روز به روز از آن دورتر میشوند و غافلند از آخرتی که روز به روز به آن نزدیکتر میشوند

می بارد.نگاهی به آسمان کرده اید؟ وقتی می بارد قلب انسان به لرزه می افتد.البته بعضی از باران خوششان نمی آید، برعکس من، خیلی عاشق هوای ابری و بارانی هستم. الانی که درحال نگارشم، تقریبا 10 دقیقه از بامداد بارانی و سرد چهارشنبه 13 آذر ماه گذشته است. باز هم واژه "گذشته..." . این روزها خیلی چیز ها می گذرد. ساعت و دقیقه مثل همیشه در حال گذر است. ابرها به سرعت درحال گذر است. روزو شب در حال گذر است. پاییز هم در حال گذر است. عمر من، عمر شما ، در حال گذر است...یادش بخیر انگار همین دیروز بود که بزرگترین آرزویم این بود که از مدرسه که برگشتم ، ساعت 4-5 عصر توی کوچه فوتبال بازی کنیم. یادش بخیر که همیشه سر سیستم بازی مان که چندچند باشد بحث داشتیم و من هم معمولا هرچه دوستانم می گفتند قبول می کردم با اینکه تقریبا از همه ی آنها بزرگتر بودم ،ولی رضایت همه بچه ها را دوست داشتم ،ولی پیش خودمان بماند،کلا همیشه خیلی اهل اینکه نظرم را تحمیل کنم نبودم و همیشه سعی می کردم و سعی دارم از استبداد در نظر و استبداد در رای دور باشم. البته نمی دانم چقدر موفق بوده ام!

در هرصورت آن روزهای مدرسه هم گذشت! هردوره ای یاد دوستان آن دوره ام می افتم.دوران آمادگی و ابتدایی و دوستان من که امروز هرکدام برای خودشان کسی شده اند و خیلی ها را نمی شناسم.دوران راهنمایی و خاطرات بچه های خوب و با وفای آن دوران ، که در سمنان برایم گذشت. یاد مدرسه ی راهنمایی سمنان بخیر! طبیعتاً بچه ها قالباً اهل همان دیار بودند که همشان خوب بودند اما در آن دوران من دوستانی داشتم که انس بیشتری بامن داشتند، آن ها هم شمالی بودند ، دوقلو هم بودند ، البته اصالتاً فیروزکوهی اند، مصطفی و مجتبی باهو ... مجتبی 5 دقیقه از مصطفی زودتر به دنیا آمده بود، مجتبی داش مشتی تر و مصطفی مظلوم تر بود ، البته معمولا مصطفی ها مظلومند! با اینکه بغض کردم و این مطلب را می نگارم ، شوخ طبعی ام را هم دارم! ، گرچه می گویند که " شوخی که از حد بگذرد ، نادان خیال بد کند!" اما شوخ طبعی چاشنی زندگی است، اگر نباشد زندگی انسان را می خورد!

داشتم می گفتم ، دلم برای مجتبی و مصطفی تنگ شده . پدرشان راننده کامیون بود به همین خاطر هردوتایشان الفبای ماشین های سنگین را فول بودند ، هرچه قدر من عاشق ماشین های شاسی بلند بودم ، مجتبی و مصطفی ، عاشق ماشین های سنگین ، خصوصا کامیون و تریلی بودند، مجتبی خیلی دوست داشت راننده کامیون شود، اما الان از هیچ کدامشان خبر ندارم! یادش بخیر مجتبی در گوشه ای از حیاط می نشست و وقتی من می آمدم با روی خندان و مهربانش به من می گفت:" چتی هستی جانِ بِرار؟"

این کلامش، سمنان را برای من مازندران می کرد! مدرسه تنها نبودم وقتی مجتبی و مصطفی بودند. برعکس وقتی مقطع دبیرستان در سال اول در سمنان بودم، دوقلوها از سمنان رفته بودند...نبودنشان خیلی آزارم می داد.

وای که این روزها چقدر بی شما  سخت می گذرد دوستان.....

برای امشب بس است! اشکم در آمد! 

خدایا شخصیتی بی عیب و نرم به من روسیاه عطا کن . همانطور که مولایم علی (ع) فرمود : " کسی که درخت شخصیت او نرم و بی عیب باشد، شاخه و برگش فراوان است" انشاالله این بنده ناچیز هم بهره ای ببرد و خداکند آدم باشم .در بحث این  حدیث شریف همانطور که با مادر عزیزتر از جانم مباحثه ای کوتاه داشتیم ، این مطلب استنباط می شود که کسی که شخصیتی نرم و بی عیب داشته باشد ، شاخه و برگش ، همان دوستان و انسان های بسیاری که گردش جمع  و شیفته اش می شوند زیاد می شوند که طبیعتاً حسن خلق و خوشرویی ، در راس این محاسن و نرمی هاست...


چهارشنبه 13 آذر‌ماه سال 1392 :: 12:55 ق.ظ
آخرین دل نوشتـــه ها
پیونـدهای محبـــــــــــت
تعداد کل دل نوشته ها
  • . (101)
آمار قدوم پرمهرتــان
  • تعداد بازدیدکنندگان: 341513
فرم تماس با ســیدمصطفی
نام و نام خانوادگی
آدرس ایمیـــــــــل
حکایت همچنان باقیست
MeLoDiC

کلیه حقوق این وبلاگ برای یـادداشـت هایــِ شخصیــِ سیّد مـصطفـــی محفوظ است