X
تبلیغات
رایتل
یـادداشـت هایــِ شخصیــِ سیّد مـصطفـــی
نیـست بـر لــــوح دلــــم، جـز الفــــــ قـــامـت یــــار ...
حضرت علی (ع) می فرمایند : در عجبم از مردمی که ؛ به دنبال دنیایی هستند که روز به روز از آن دورتر میشوند و غافلند از آخرتی که روز به روز به آن نزدیکتر میشوند

میخواستم در اولین نگارش سال 1393 ، از دل بنویسم. از دل بگویم . شاید لاجرم بر دل نشیند!

به خوبی به یاد دارم ایام کودکی ام را! خیلی ها مادربزرگ ها و پدر بزرگ هایشان را به یاد ندارند! یا اگر به یاد آورند، کمرنگ به یاد آرند! گرچه خیلی ها به خوبی یادشان هست. البته من دو نازنین پدری ام، کم رنگ درذهنم هستند ، اما پدربزرگ مادری ام در قید حیات و مادر بزرگ مادری ام که چند سالیست در جوار رحمت حق است ، را به خوبی به یاد می آورم!


آپلود عکس                                                                

ای روزگار!  من در دامان او بزرگ شده ام! به یاد دارم در روز تشییع جنازه اش ، خاک مزارش را بر سر خود می ریختم. نه در انظار مردم! قبل از اینکه پیکر ضعیف و نهیف اورا از غسالخانه آورند ، من تک و تنها بر قبری که برای این پیرزن مهربان و با گذشت و صبور ، حفرکرده بودند ، رفتم. درون قبر نشستم. خاکش را بوسه زدم! برایم سخت بود! باورم نمیشد که این دست و پا و چشمان مهربان و گریان برای حسین زهرا(ع) ، قرار است به زیر خاک برود! نه! اصلا باور نمی کردم! آن روز هم از اوج اندوه و حیرت ، نمی گذاشتم بر رویش خاک بریزند! من را کشیدند و بردند! در عالم نوجوانی اولین غم بزرگ زندگی ام را تجربه کردم!

 هی! بگذریم!

مادر عزیزتراز جانم ، معلم بود،  به همین دلیل من تقریبا بیش از نیمی از روز حتی بیشتر را در کنار مادر بزرگم سپری میکردم. غذایش را! لبخندش را! محبتش را!

فراموش نمیکنم!

لالایی های مادرانه اش را ! فراموش نمیکنم!


به رهی دیدم برگ خزان ، پژمرده ز بیداد زمان ، کز شاخه جدا شد...
چو ز گلشن رو کرده نهان ، در رهگذرش باد خزان ، چون پیک بلا بود...


این شعرش را به خوبی به یاد دارم!

هــــــی روزگــــــار!

آن بلبل مهربانم را زیر خاک کردی و گل دلم را پژمرده کردی!

برای من حکایت غم انگیز و مظلومانه کربلا را تعریف میکرد و اشک میریخت ، تا خوابم ببرد! برایم عجیب بود! در عالم بچگی ، حسین زهرا (ع) و زینب کبری(س) را نمیشناختم....

اما گذشت! وقتی یک ماه ی آخر عمرش مثل شمع آب میشد، این روزگار به فریادم نرسید!

گل های باغچه ی حیاط مادر بزرگ! شمعدانی های روی پنجره ! نعناع هایی که در باغچه کاشته بود! همه با وزش باد می رقصیدند! اما من بودم و خاطرات تمام دوران کودکی و نوجوانی ام که در اتاق کوچک خانه ، در حال آب شدن بود!

دیگر حرف نمی زد! بالای سرش رفتم! گفتم: مامان بزرگ ! مامان بزرگ!

چشمانش را باز کرد! دستش را بالا آورد و صورتم را لمس می کرد! گفتم : مامان بزرگ! میدونی که جز تو کسی نباید واسم زن انتخاب کنه! دیدم لبخندی زد ! دستش رو بوسیدم!

گفتم درسته یا نه؟ سر تکون میداد و میخندید!

گفتم : مامان بزرگ! میدونی مصطفی ، پیش مرگته؟

دیدم اخم کرد! یعنی از حرفم خیلی ناراحت شد!

آخه همیشه خودش به ما میگفت: الهی پیش مرگتون بشم....


ای....بمیری ای روزگار که این ناله از توست...بمیری که این بهانه از توست...


گـــــــــذشت...


هرسال عید ، من ناچیز، چون "سید" بودم و هم در ، نوه ها، پسر بزرگ بودم ، با گل و قرآن ، وارد منزل پدربزرگم میشدم و سالشان را نو میکردم...بوسه ها و دعاهای مادر بزرگ، هرگز از خاطرم نمی روند...

البته دست های پینه بسته و چشمان خسته و ضعیف پدر بزرگ نازنینم ، همیشه یادگار زندگی ام است...


و امـــروز .... فقــــط....فقط یـــــک آرزو دارم....

بار الها! پدر بزرگم!

تنها پل ارتباطی من با گذشته است...

خداوندا! به عظمتت قسم ، ازم نگیرش...


والعاقبة للمتقین...

یکشنبه 3 فروردین‌ماه سال 1393 :: 11:59 ب.ظ
آخرین دل نوشتـــه ها
پیونـدهای محبـــــــــــت
تعداد کل دل نوشته ها
  • . (101)
آمار قدوم پرمهرتــان
  • تعداد بازدیدکنندگان: 226753
فرم تماس با ســیدمصطفی
نام و نام خانوادگی
آدرس ایمیـــــــــل
حکایت همچنان باقیست
MeLoDiC

کلیه حقوق این وبلاگ برای یـادداشـت هایــِ شخصیــِ سیّد مـصطفـــی محفوظ است