X
تبلیغات
وکیل جرایم سایبری
یـادداشـت هایــِ شخصیــِ سیّد مـصطفـــی
نیـست بـر لــــوح دلــــم، جـز الفــــــ قـــامـت یــــار ...
حضرت علی (ع) می فرمایند : در عجبم از مردمی که ؛ به دنبال دنیایی هستند که روز به روز از آن دورتر میشوند و غافلند از آخرتی که روز به روز به آن نزدیکتر میشوند
سلام و درود دوستان مهربان من!
روز مــــــادر هم گذشت! خیلی ها مادرشان را در قید حیات داشتند! دستش را بوسیدند! یا تحفه ای ناقابل برایش خریدند! یا لااقل با زبانشان مادر را ستودند و روزش را تبریک گفتند!

روز مــــــادر هم گذشت! خیلی ها مادرشان را در قید حیات نداشتند ! بر سر مزارش رفتند! فاتحه ای خواندند! اشکی ریختند! حسرت نبودنت مــــــــادر...حسرت جای خالی ات مـــــادر...

یادش بخیر ! چندسال پیش بر سر مزار مادربزرگم... نوازشش می دادم ..." مادربزرگ نازنینم ... آرام بخواب ... بی درد بخواب ... لالایی های شبانه ات از گوش مصطفی نرفته است ... بخواب تپش قلبم...

ناگهان کمی آن طرف تر شنیدم، مادری بر سر مزار تنها پسرش نجوا می کند ... " مادر به قربونت! مادر برات بمیره...لالایی بخونم خوابت بگیره؟!"


بگذریـــــــــــــــــــــم!

دوستان خوب من ! همراهان مهربان و خوش قلب من!

من برای روز مادر، مطلبی را در وبلاگ خود قرار دادم ، با این تیتر که:
"قسم برجامه ی پاکی که از عشقت به تن کردم..."

بسیاری از شما بزرگواران ، محبت سرشارتان را نثار وبلاگ ناقابل این بنده ی ناچیز کردید...بازهم از سویدای دل میگویم : شرمسارم از لطف و کرم و مهربانی شما ، نازنینان ... بی نهایت سپاس...
اما در بین نظرات شما همراهان صمیمی، عزیز مهربانی ، نظری خاص برایم فرستاد... حقیقتا چند روز است که توان پاسخ از من گرفته شده است...ذهنم،زبانم،دستان ناتوانم،قلمم ... همه و همه ، قاصر از پاسخ ، گشته اند...

انشاالله راضی باشد این دوست عزیز از انتشار نظرش و کسب نظر از شما دوستان و همراهان همیشگی ام... این بنده ی خوب خدا و دوست بزرگوار، برایم نوشت:


"سلام
هرچند با غریبه ها حرف زدن جالب نیست، ولی گلویم بهم امده و بغض امانم نمیدهد . خوش به حالت که مادر داری ، منهم دارم ، ولی فقط نام مادر را یدک میکشد ... مثل بچه ها من برایش مادری میکنم و او نفرین میکند ... هرگز طعم محبتش را نچشیده ام و بجز نفرین و فحش و سرکوب چیزی ندیده ام ...مطلبت عالی است ، ولی برای مادر خودت،  نه تمام مادران ........"


دوستان خوب من ! مهربانان صمیمی من!
بگذارید ، حکایتی را برای شما نازنینان و آن دوست عزیز نقل کنم:

روزگاری ، پسرکی از مادرش پرسید: مادر چرا گریه می‌کنی؟  مادر فرزندش را در آغوش گرفت و گفت: نمی‌دانم عزیزم، نمی‌دانم!
پسرک نزد پدرش رفت و گفت: چرا مامان همیشه گریه می‌کند؟ او چه می‌خواهد؟
پدرش تنها پاسخی که به ذهنش رسید این بود: همه‌ی زن‌ها گریه می‌کنند بی هیچ دلیلی!

پسرک از اینکه مادر خیلی راحت به گریه می‌افتد، شدیدا محزون بود!
یکبار در خواب دید که دارد با خدا صحبت می‌کند؛ از خدا پرسید: خدایا چرا مادرها این همه گریه می‌کنند؟؟
و خداوند پاسخ داد: من مادر را به شکل ویژه‌ای آفریده‌ام... به شانه‌های او قدرتی دادم تا بتواند سنگینی زمین را تحمل کند....
به بدنش قدرتی داده‌ام تا بتواند درد زایمان را تحمل کند... به دستانش قدرتی داده‌ام که حتی اگر تمام کسانش دست از کار بکشند، او به کار ادامه دهد...
به او احساسی داده‌ام تا با تمام وجود به فرزندانش عشق بورزد؛ حتی اگر او را هزاران بار اذیت کنند.
به او قلبی داده ام تا همسرش را دوست بدارد و از خطا های او بگذرد و همواره در کنار او باشد و به او اشکی داده‌ام تا هر هنگام که خواست فرو بریزد...
این اشک را منحصراً برای مـــادر، آفریدم تا هرگاه به آن نیاز داشت، بتواند از آن استفاده کند... و تو وظیفه داری در مقابل لبخندش ، اشکش و دلخوری های بی دلیلش ، سکوت کنی و بدان که تورا می بینم .... اخم و خنده ی این زن ، زیباترین خلقت من است.. چون ، نام او را "مــــــــــــادر" نهادم ...

دوستان خوب من! عزیزان همراه و صمیمی من!
من در پاسخ به این عزیز بزرگوار ، قاصر گشته ام! نظرات شما را در وبلاگم خواهد خواند! یعنی از او خواسته ام که بخواند هرآنچه شما نظر دهید... صمیمانه و خاضعانه ، به نام نامی مادر ، از شما میخواهم : کمکم کنید تا پاسخم به این عزیز کامل گردد...
پرندگان جواهر
یکشنبه 7 اردیبهشت‌ماه سال 1393 :: 07:00 ب.ظ
آخرین دل نوشتـــه ها
پیونـدهای محبـــــــــــت
تعداد کل دل نوشته ها
  • . (101)
آمار قدوم پرمهرتــان
  • تعداد بازدیدکنندگان: 347517
فرم تماس با ســیدمصطفی
نام و نام خانوادگی
آدرس ایمیـــــــــل
حکایت همچنان باقیست
MeLoDiC

کلیه حقوق این وبلاگ برای یـادداشـت هایــِ شخصیــِ سیّد مـصطفـــی محفوظ است