X
تبلیغات
رایتل
یـادداشـت هایــِ شخصیــِ سیّد مـصطفـــی
نیـست بـر لــــوح دلــــم، جـز الفــــــ قـــامـت یــــار ...
حضرت علی (ع) می فرمایند : در عجبم از مردمی که ؛ به دنبال دنیایی هستند که روز به روز از آن دورتر میشوند و غافلند از آخرتی که روز به روز به آن نزدیکتر میشوند

سحرگه به راهی یکی پیر دیدم
سوی خاک خم گشته از ناتوانی

بگفتم: چه گم کرده‌ ای اندرین راه؟
بگفتا: جوانی، جوانی، جوانـــی


ملک الشعرای بهار

خمیده پشت پیری...‏


چندیست به دنبال حکایات جوانی و پیری بودم که به قابوس نامه عنصرالمعالی کیکاوس بن اسکندربن قابوس رسیدم . بخش هایی از ان را مطالعه کردم و در این جا منتشر مینمایم .
عنصرالمعالی؛امیری دانشمند ؛ ادیبی توانا و نویسنده ای چیره دست؛
عنصرالمعالی کیکاووس بن اسکندر بن قابوس بن وشمگیر بن زیار از آل زیار بود. زیاریان خاندانی بودند که از آخرین سالهای دهه دوم قرن چهارم هجری تا واپسین سالهای دهه هشتم قر ن پنجم هجری در شمال ایران یعنی در نواحی گرگان، طبر ستان (مازندران امروزی) گیلان، دیلمستان، رویان، قومس (ناحیه وسیعی در دامنه کوههای طبرستان در بین ری نیشابور شامل شهرهای دامغان، شاهرود، بسطام و سمنان) و ری و جبال سلطنت و امارت داشته اند.
فرمانروائی این سلسله از مرداویج بن زیار شروع و ظاهراً به امارت و حکومت گیلانشاه فرزند عنصرالمعالی خاتمه می یابد. این خاندان محلی که بروزگار حکومت غزنویان بر ایران از طریق وصلت با خاندان غزنوی حکومت خویش را از خطر زوال و نابودی مصون داشته بودند، در دوران سلطنت سلجوقیان بتدریج قدرت خویش را از دست داده و سرانجام هنگامی که فقط در بخشی از گرگان و طبرستان امارت داشتند با مرگ گیلانشاه آخرین بازمانده این سلسله ستاره بخت و دولت آنها به افول گرائید.
دو تن از امیران این سلسله داماد سلطان محمود غزنوی بودند. یکی منوچهر و دیگری همین عنصرالمعالی کیکاو (نویسنده قابوس نامه).
بنابر انچه گفته شد ، پدرانش در نواحی شمال ایران  و ری سال‌ها حکومت و امارت داشتند. خود او نیز اگر از سلطنتی باشکوه و قدرت برخوردار نبود فی‌الجمله دستگاهی داشت. به‌رسم امیر زادگان آن عهد تربیت شده، آداب مملکت‌داری را فرا گرفته بود.

به‌علاوه از دانش‌های آن زمان و فنون و پیشه‌های گوناگون اطلاعاتی فراوان داشت. با بزرگان و پادشاهان آن عصر حشر و نشر کرده بود. بر این جمله تجربه‌های عمری دراز را - که در هنگام نوشتن قابوس‌نامه به شصت و سه سال بالغ شده است - باید افزود. این فضایل اگرچه گران‌قدر است ممکن است برای دیگر کسان نیز حاصل شود؛ اما آنچه اثر وی را امتیازی خاص می‌بخشد، صداقت و صراحت لهجهٔ اوست.

بخشی از حکایات بسیار خواندنی قابوس نامه ایشان را به اشتراک می گذارم؛
ای پسر هر چند توانی پیرعقل باش. نگویم که جوانی مکن لکن جوانی خویشتن دار باش. و از جوانان پژمرده مباش که جوان شاطر نیکو بود چنانکه ارسطاطالیس می گوید: حکمت «الشباب نوع من الجنون » و نیز از جوانان جاهل مباش که از شاطری بلا نخیزد و از جاهلی بلا خیزد. بهره خویش بحسب طاقت خویش از روزگار خویش بردار که چون پیر شوی خود نتوانی چنانکه آن پیر گفت: چندین سال خیره غم خوردم که چون پیر شوم خوب رویان مرا نخواهند اکنون که پیر شدم خود ایشان را نمی خواهم؛ و اگر توانی نیز خود نزیبد .

و هر چند جوان باشی خدای عزوجل فراموش مکن و از مرگ ایمن مباش که مرگ نه بپیری بود و نه بجوانی چنانکه استاد حکیم عسجدی گوید:

مرگ بپیری و جوانیستی
پیر بمردی و جوان زیستی

و بدانکه هر که زاد بمیرد چنانکه شنودم.
حکایت که بشهر مرو درزی ای بود بر دل دروازه گورستان دکان داشت؛ و کوزه ای در میخی آویخته بود و هوس آتش داشتی که هر جنازه ای که ازان شهر بیرون بردندی وی سنگی اندران کوزه افگندی و هر ماهی حساب آن سنگها بکردی که چند کس را بردند، و باز کوزه تهی کردی و سنگ همی درافگندی تا ماهی دیگر. تا روزگار برآمد از قضا درزی بمرد. مردی بطلب درزی آمد و خبر مرگ درزی نداشت. در دوکانش بسته دید؛ هم سایه را پرسید که: این درزی کجاست که حاضر نیست؟
همسایه گفت: درزی نیز در کوزه افتاد.
اما ای پسر هشیار باش و بجوانی عره مشوف اندر طاعت و معصیت بهرحالی که باشی از خدای عزوجل یاد همی کن و آمرزش همی خواه و از مرگ همی ترس تا چون درزی ناگاه در کوزه نیفتی با بار گناهان بسیار. و همه نشست و خاست با جوانان مدار، با پیران نیز مجالست کن.
و رفیقان و ندیمان پیر و جوان آمیخته دار تا جوانان اگر در مستی جوانی محالی کنند و گویند پیران مانع آن محال شوند. از آنکه پیران چیزها دانند که جوانان ندانند اگرچه عادت جوانان چنانست که بر پیران تماخره کنند ازآنکه پیران را محتاج جوانی بینند و بدان سبب جوانان را نرسد که بر پیران پیشی جویند و بی حرمتی کنند. ازیرا که اگر پیران در آرزوی جوانی باشند جوانان نیز بی شک در آرزوی پیری باشند و پیراین آرزو یافته است و ثمره آن برداشته، جوان را بتر که این آرزو باشد که دریابد و باشد که درنیابد. و چون نیکو بنگری پیر و جوان هر دو حسود یک دیگر باشند اگرچه جوان خویشتن را داناترین همه کس داند. پس از طبع چنین جوانان مباش، پیران را حرمت دار و سخن با پیران بگزاف مگوی که جواب پیران مسکت باشد.
حکایت چنان شنودم که پیری صد ساله، گوژپشت، سخت دو تا گشته و بر عکازه ای تکیه کرده همی رفت. جوانی بتماخره ویرا گفت: ای شیخ این کمانک بچند خریداری؟ تا من نی یکی بخرم. پیر گفت: اگر صبر کنی و عمریابی خود رایگان یکی بتود بخشند، هر چند بپرهیزی. اما با پیران نه برجای منشین که صحبت جوانان بر جای بهتر که صحبت پیران نه بر جای. تا جوانی جوان باش، چون پیر شدی پیری کن چنانکه بیتی گفته اند:

گفتم که در سرای زنجیری کن
با من بنشین و بر دلم میری

گفتا که سپیدهات را قیری کن
سردی چه کنی پیر شدی پیری کن

که در وقت پیری جوانی نه زیبد

چنانکه جوانان را پیری کردن نه زیبد.

و پیر رعنا مباش که گفته اند که پیر رعنا بتر و بپرهیز از پیران ناباک.انصاف پیری بیش از آن بده که انصاف جوانی که جوانان را اومید پیری بود و پیران را جز بمرگ اومید نباشد. و جز بمرگ امید داشتن وی محال باشد از آنکه چون غله سپید گشت اگر ندروند خود بریزد، و همچنین میوه که پخته گشت اگر نه چینند خود از درخت بیوفتد چنانکه من گفته ام:

گر بر سر ماه بر نهی پایه تخت
گر همچو سلیمان شوی از دولت و بخت

چون عمر تو پخته گشت بر بندی رخت
کان میوه که پخته شد بیفتد ز درخت
و چنان دان که ترا نگذارند که همی باشی، چون حواسهای تو از بیفتد در بینایی و در گویایی و در شنوایی و در پویایی و در لمس و ذوق همه بر تو بسته گردد؛ نه تو از زندگانی خویش شاد باشی و نه مردم از زندگانی تو و بر مردمان وبالی گردی، پس مرگ از چنان زندگانی به. اما چون پیر شدی از محال جوانی دور باش که هر که بمرگ نزدیک تر بود باید که از محال جوانی دورتر بود. مثال عمر مردمان چون آفتابست و آفتاب جوانان در افق مشرق بود و آفتاب پیران در افق مغرب، و آفتاب که در افق مغرب بود فرورفته دان چنانکه منن گفته ام:

کیکاوسی در کف پیری شده عاجز
تدبیر شدن کن تو که شست و سه درآمد

روزت بنماز دگر آمد بهمه حال
شب زود در آید که نماز دگر آمد
و از این هم نباید که پیر بعقل و فعل جوانان باشد. و بر پیران همیشه برحمت باش که پیر بیماریست که کس بعیادت وی نرود و پیری علتی است که هیچ طبیب داروی آن نداند الا مرگ، از آنچه پیر از رنج پیری نیاساید تا نمیرد. و همه علتی که بمردم رسد اگر نه میرد اندران علت هر روز اومید بهتری بود مگر علت پیری که هر روز بتر بود و امید بهتری نبود.
ازآنکه در کتابی خواندم که: مردم تا سی و چهار ساله هر روز بر زیادت باشد بقوت و ترکیب. و پس از سی و چهار ساله تا بچهل سال همچنان بپاید، زیادت و نقصان نکند چنانکه آفتاب میان آسمان رسد، بطیء السیر بود تا فروگشتن . و از چهل سالگی تا پنجاه سال هر سالی در خویشتن نقصانی بیند که پار ندیده باشد. و از پنجاه سالگی تا بشست سال هر ماه در خویشتن نقضانی بیند که در ماه دیگر ندیده باشد. و از شصت سال تا هفتاد سال هر هفته در خویشتن نقصانی بیند که هفته دیگر ندیده باشد.
وز هفتاد سال تا هشتاد سال هر روز در خود نقصانی بیند که دی ندیده باشد و اگر از هشتاد برگذرد هر ساعتی دردی و رنجی بیند که در ساعت دیگر ندیده باشد. و حد عمر چهل سالست چون چهل سال تمام شد بر نردبان پایه دیگر راه نیست همچنانکه بر رفتی فرودآیی بی شک باز آن جای لذت بایدت بر رفتن که فرود آمدی. پس بخشودنی کسی باشی که در هر ساعت دردی و رنجی بدو رسد. پس یا ولدی و قر٧ة عینی این شکایت پیری با تو دراز کردم از آنکه مرا از وی سخن گله است و این نه عجب که پیری دشمن است وز دشمن گله بود چنان بیت که من گویم:

اگر کنم گله از وی عجب مدار از من
که وی بلای منست و گله بود ز بلا

و تو دوستر کسی مرا و گله دشمنان با دوستان کنند. ارجو من الله که تو نیز این گله با فرزند زادگان خویش کنی و اندرین معنی مرا دو بیت است:

آوخ گله پیری پیش که کنم من؟
کین درد مرا دارو جز تو به دگرنیست

ای پیر بیا تا گله هم با تو بگویم
زیرا که جوانان را زین حال خبر نیست

از آنچه رنج پیری کس از پیران بهتر نداند.
اما جهد کن تا بپیری بیکجا مقام کنی که به پیری سفر کردن از خرد نیست خاصه که مرد بی نوا باشد که پیری دشمنست و بی نوایی دشمنست. پس با دو دشمن سفر کردن نه از دانایی بود. اما اگر وقتی سفری اوفتد باضطراری از خانه خویش بیفتی، اگر ایزد تعالی در غریبی بر تو رحمت کند و ترا در سفر نیکویی پدید آرد، بیشتر از آنکه در حضر بوده باشد، هرگز آرزوی خانه مکن و زاد و بوم مطلب: هم آنجا که نظام کار خویش بینی مقام کن، زاد و بود آن جای راشناس که ترا نیکویی بود هر چند که گفته اند:
حکمت «الوطن الام٧ الثانیه » اما تو بدان مشغول مباش، اما اندر روزگار عمر گذرانیدن بی ترتیب مباش؛ اگر خواهی که بچشم دوست و دشمن با بها باشی باید که نهاد و درجه تو از مردم عامه پدید باشد، برگزاف زندگانی مکن و ترتیب خویش نگاه دار.


معنی کلمات
شاطر: پویا، چست و چالاک
جوانی نوعی جنون و دیوانگی است.
نزیبد: سزاوار و شایسته نیست
محال: بضم میم یعنی سخن یاوه و بیهوده و ناممکن
تماخره: مزاح و مسخرگی
نرسد: شایسته نیست
باشد: در اینجا بمعنی شاید
از طبع: در زمره، از گروه
مسکت: کسی یا چیزی که سبب سکوت و خاموشی می شود
دو تا گشته: خمیده
عکازه: بضم عین، عصای دارای نیزه
نه بر جای: بی ادب و بی فرهنگ
برجای: بی ادب و بی فرهنگ
زنجیری کن: به زنجیر ببند
میری: در اینجا یعنی همدلی
قیری کن: سیاه کن
رعنا: متکبر و خودپسند
ندروند: درو نکند
رخت بر بستن: کنایه از مردن و نابود شدن است
شدن: رفتن
نماز دگر: نماز عصر
علت: در اینجا بمعنی مرض و بیماری است
بطئی السیر: کندرو
فرو گشتن: افول نمودن، غروب کردن
پار: پارسال
ای فرزند من و ای نور دیدگان من
یعنی تو بهترین دوست منی
ارجو من الله: از پروردگار امید دارم.
میهن مادر دوم آدمی است

یکشنبه 15 آذر‌ماه سال 1394 :: 03:22 ق.ظ
آخرین دل نوشتـــه ها
پیونـدهای محبـــــــــــت
تعداد کل دل نوشته ها
  • . (101)
آمار قدوم پرمهرتــان
  • تعداد بازدیدکنندگان: 294621
فرم تماس با ســیدمصطفی
نام و نام خانوادگی
آدرس ایمیـــــــــل
حکایت همچنان باقیست
MeLoDiC

کلیه حقوق این وبلاگ برای یـادداشـت هایــِ شخصیــِ سیّد مـصطفـــی محفوظ است