X
تبلیغات
رایتل
یـادداشـت هایــِ شخصیــِ سیّد مـصطفـــی
نیـست بـر لــــوح دلــــم، جـز الفــــــ قـــامـت یــــار ...
حضرت علی (ع) می فرمایند : در عجبم از مردمی که ؛ به دنبال دنیایی هستند که روز به روز از آن دورتر میشوند و غافلند از آخرتی که روز به روز به آن نزدیکتر میشوند
مجموعه از اشعار و حکایات جوانی و پیری ...

خمیده پشت از آن دارند پیران جهاندیده

که اندر خاک میجویند ایام جوانی را                

نظامی


پیری آن نیست که بر سر بزند موی سپید

هر جوانی که به سر عشق ندارد پیر است      

لا ادری


پیری به رخ ما خط از آنرو کشیده است

تا خوانی از این خط که ز دنیا چه کشیدم         

امیری فیروز کوهی


 

گفت پاییز چیست؟
گفت:عاشق نشدی که بینی" پاییز"
همان" بهار"ست که عاشق شده است.

 
هر چند پیر و خسته دل و ناتوان شدم   

هرگه که یاد روی تو کردم جوان شدم

  حافظ 


ای سرو که اسباب جوانی همه‌داری 
با ما به جفـــــا پنجه مینــداز که پیریم
اوحدی مراغه‌ای

آدمی پیرچو شدحرص جوان می‌گردد  
خواب در وقت سحرگاه گران می‌گردد
 صائب تبریزی

 پیری مرا اگر چه فراموشکار کرد 
از  دل  نبرد  یاد  زمان  شباب   را
صائب تبریزی

پیری و طفل مزاجی بهم آمیخته‌ایم   
تا شب مرگ به آخر نرسد بازی ما
صائب تبریزی

عهد جوانی گذشت در غم بود ونبود 
نوبت پیری رسید صدغم دیگر فزود
شیخ بهایی

ریشه نخل کهنسال ازجوان افزونتراست
بیشتردلبستگی باشد به دنیاپیررا
صائب تبریزی

هرچندگرد پیری بر رخ نشست مارا  
مشغول خاک‌بازی است دل برقرار طفلی
 صائب تبریزی

گفتیم که ما و او بهم پیـر شویـم   
مـا پیر شدیم و او جوان است هنوز
عبید زاکانی

 چهره راازعشق خوبان ارغوانی کرده‌ایم 
شوخ چشمی بین که درپیری جوانی کرده‌ایم
صائب تبریزی

گفتم ازپیری شود بندعلایق سست‌تر 
قامت خم حلقه‌ای افزود بر زنجیر من
صائب تبریزی

سحرگه به راهی  یکی    پیر دیدم               سوی خاک خم گشته از ناتوانی
بگفتم : چه گم کرده‌ای اندرین راه؟               بگفتا  جوانی،  جوانی،   جوانی
ملک‌الشعراء بهار

ز دامنگیری پیری اگر آگاه
به ذست غم نمی‌دادم گریبان جوانی را
مهری هراتی

چو گم شد از دلت عشق هوسباز
همــانــا شام پیری گشته آغاز
حسین مسرور

به پیری خاک بازی گاه طفلان می‌کنم برسر
که شایدبشنوم زان خاک بوی خردسالی را
راهب

گرچه پیریم از جوانان جهان دلخوش تریم
خنده‌ها بر صبح دارد موی چون کافورما
صائب تبریزی

پیری به رخ ما خط از آن روی کشیده است
تا خوانی از این خط که ز دنیا چه کشیدیم
 امیری فیروزکوهی

در پیری  از  هزار  جوان  زنده  دل ‌تریم
صد نوبهار رشک برد بر خزان ما
نظیری نیشابوری

مخند‌ای نوجوان زینهاربرموی سفید من 
که این برف پریشان بر سر هر بام می‌بارد
صائب تبریزی

گرفتم سال راپنهان کنی،باموچه می‌سازی؟
گرفتم موی را کردی سیه، با رو چه می‌سازی؟
صائب تبریزی

بسا  پیرا  که   دیدم    سر خوش  و  شاد
جوان روی و جوان خوی و جوان یار
حسین مسرور

هرچندپیروخسته‌ام عیش جوانی می‌کنم 
 یک باردیگرآشتی با زندگانی می‌کنم
ابوالحسن ورزی

برچهرة من آنچه سفیدی کند نه مو است 
گردی است مانده بررخم ازرهگذارعمر
صائب تبریزی

شوخی مکن ای پیر که هر موی سپیدی
 شمشیر زبانی است ز بهر ادب تو

صائب تبریزی


پندهایی از قابوس نامه

    ای پسر هر چند توانی پیرعقل باش. نگویم که جوانی مکن. لکن جوانی خویشتن دار باش. ... بهره ی خویش به حسب طاقت خویش از روزگار خویش بردار که چون پیر شوی خود نتوانی چنانکه آن پیر گفت: «چندین سال خیره غم خوردم که چون پیر شوم خوب رویان مرا نخواهند اکنون که پیر شدم خود ایشان را نمی خواهم؛»

    و این نکته که انسان هر روز که سنش بالاتر رود آسیب پذیری و ضعف و بیماریها بیشتر می شود را اینگونه گفته است: «در کتابی خواندم که مردم تا سی و چهار ساله هر روز بر زیادت باشد بقوت و ترکیب. و پس از سی و چهار ساله تا به چهل سال همچنان بپاید، زیادت و نقصان نکند چنانکه آفتاب میان آسمان رسد، بطیء السیر بود تا فروگشتن. و از چهل سالگی تا پنجاه سال هر سالی در خویشتن نقصانی بیند که پار ندیده باشد. و از پنجاه سالگی تا به شصت سال هر ماه در خویشتن نقصانی بیند که در ماه دیگر ندیده باشد. و از شصت سال تا هفتاد سال هر هفته در خویشتن نقصانی بیند که هفته ی دیگر ندیده باشد. و از هفتاد سال تا هشتاد سال هر روز در خود نقصانی بیند که دی(دیروز) ندیده باشد و اگر از هشتاد برگذرد هر ساعتی دردی و رنجی بیند که در ساعت دیگر ندیده باشد».

 

حکایاتی از سعدی

    حکایت چنان شنودم که پیری صد ساله، گوژپشت، سخت دو تا گشته و بر عکازه ای (عصا) تکیه کرده همی رفت. جوانی بتماخره (به قصد مسخره کردن) وی را گفت: «ای شیخ این کمانک (کمر خمیده ی او را می گفت) به چند خریداری؟ تا من نیز یکی بخرم.» پیر گفت: «اگر صبر کنی و عمریابی خود رایگان یکی به تو بخشند، هر چند بپرهیزی».

    در گلستان سعدی هم دو باب به این موضوعات اختصاص داده شده است یکی باب پنجم که در رابطه با جوانی است و دیگری باب ششم که در ضعف و پیری گفته است:

نمونه ای از باب پنجم:

    یکی را زنی صاحب جمال در گذشت و مادرزن فرتوت به علت کابین در خانه متمکن به ماند و مرد از محاورت او به جان رنجیدی و از مجاورت او چاره ندیدی تا گروهی آشنایان به پرسیدن آمدنش. یکی گفتا: «چه گونه ای در مفارقت یار عزیز؟» گفت: «نا دیدن زن بر من چنان دشخوار نیست که دیدن مادر زن!»

گل به تاراج رفت و خار بماند / گنج برداشتند و مار بماند

دیده بر تارک سنان دیدن / خوشتر از روی دشمنان دیدن

واجبست از هزار دوست برید / تا یکی دشمنت نباید دید

و این هم حکایتی از باب ششم:

    پیرمردی حکایت کند که دختری خواسته بود و حجره به گل آراسته و به خلوت با او نشسته و  دیده و دل بسته و شب های دراز نخفتی و بذله ها و لطیفه ها گفتی باشد که موانست پذیرد و وحشت نگیرد. از جمله می گفتم: «بخت بلندت بار بود و چشم بختت بیدار که به صحبت پیری افتادی پخته پرورده جهان دیده ارمیده گرم و سرد دنیا چشیده نیک و بد آزموده که حق صحبت بداند و شرط  مودت به جای آورد مشفق و مهربان خوش طبع و شیرین زبان ... نه گرفتار آمدی به دست جوانی معجب خیره رای سر تیز سبک پای که هر دم هوسی برد و هر لحظه رایی زند و هر شب جایی خسبد و هر روز یاری گیرد.

    گفت چندین نمط بگفتم که گمان بردم دلش بر قید من آمد و صید من شد. ناگه نفسی سرد از سر درد برآورد و گفت: «چندان سخن که بگفتی در ترازوی عقل من وزن آن سخن ندارد که  وقتی شنیدم از قابله که گفت: «زن جوان را اگر تیری در پهلو نشیند به که پیری»».

پنج‌شنبه 17 دی‌ماه سال 1394 :: 03:38 ق.ظ
آخرین دل نوشتـــه ها
پیونـدهای محبـــــــــــت
تعداد کل دل نوشته ها
  • . (101)
آمار قدوم پرمهرتــان
  • تعداد بازدیدکنندگان: 231841
فرم تماس با ســیدمصطفی
نام و نام خانوادگی
آدرس ایمیـــــــــل
حکایت همچنان باقیست
MeLoDiC

کلیه حقوق این وبلاگ برای یـادداشـت هایــِ شخصیــِ سیّد مـصطفـــی محفوظ است